محمد تقي جعفري

453

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

غفلت از تن بود چون تن روح شد بيند او اسرار را بىهيچ بد از اين قبيل ابيات كه مىگويد : با پيش رفت رشد روحى همين حواس طبيعى واقع بينتر و همين كالبد مادى وضع صيقلىتر به خود مىگيرد ، در مثنوى به طور فراوان ديده مىشود ، در صورتى كه دو بيت فوق جهان ماده و نمودهاى آن را از استعداد پذيرش شعاع جاودانى محروم مىسازد . و اين روش ، شبه تناقضى در بر دارد كه بايد مورد بحث و تامل قرار بگيرد . راه حلى كه به نظر مىرسد ، اين است كه مقصود از استعداد نداشتن ماده و ماديات براى پذيرش شعاع ابديت ، ماهيت خود ماده است كه توانايى اعتلا به عالم روح را ندارد ، و اين منافاتى با اعتلاى پيوسته به عظمت روح ندارد ، يعنى روح با آن خاصيت سازندگى كه دارد ، مىتواند ماده را به مرحلهء پذيرش شعاع جاودانى ارتقاء بدهد ، در اين مورد مسئلهء معروف باروخ اسپينوزا را مىتوان خاطر نشان ساخت ، وقتى كه به او گفتند : تو با اين مشرب وحدت وجودى خدا را پايين آوردى و با ماده يكى ساختى ، پاسخ داد : من خدا را پايين نياوردم ، بلكه ماده و طبيعت را بالا بردم . بنا به نظريهء : جسمانيه الحدوث روحانيه البقا . در بارهء نفس انسانى ، جسم خاك مىتواند بوسيله عشق بر فراز افلاك گام گذارد و كوه جامد هم برقص در آيد ، زيرا نظريهء فوق مىگويد : نفس انسانى از همين ماده و قوانين آن به وجود مىآيد و در ادامهء هستى خود تدريجا به تجرد مىرسد و شايستگى ابديت را در مىيابد . ممكن است بگوييم : اين تحول و ارتقاء در باره يكى از خصايص ماده است كه توانايى انقلاب به حيات و نفس دارد ، نه در بارهء خود ماده و اين خصوصيت را مكتبهاى زيادى پذيرفته و اعتقاد دارند كه ذرات جهان طبيعت زنده ( موناد ) هستند يا به اصطلاح بعضى از متفكرين : چنين مىنمايد كه گردى از حيات را به روى